تبليغاتX
آنٍ من
یکشنبه دوم تیر 1387 0:26

ای همه گلهای از سرما کبود

 

نگاهی به نمایشگاه گل و گیاه درقائمشهر

 

1- تولید کنندگان گل و گیاه مازندران هنوز خاطره ی تلخ و سرد ناشی از خسارات

 

 برف سنگین زمستان گذشته را در ذهن دارند. برگزاری نمایشگاه گل و گیاه

 

 قائمشهر می توانست یخ دلسردی آنان را تا حدودی آب کند و عطش ناشی

 

 ازخشکسالی را در جان خسته شان فرو نشاندتا دوباره به کار وتلاش و شکوفایی

 

 امیدوار شوند.

 

امروزه برگزاری نمایشگاه ها در بخش های مختلف و در کشورهای گوناگون مرسوم

 

 است. این امر صرفنظر از دستاوردهای اقتصادی، در تعامل، بازاریابی و در نهایت

 

 افزایش دانش تولیدکنندگان و صادرکنندگان نقش بسزایی دارد.

 

مسوولین کشاورزی مازندران تا آنجا که اطلاع دارم نمایشگاه های گوناگونی را با

 

 هزینه بیت المال در داخل و خارج از کشور تجربه کرده اند و می دانند و می دانیم که

 

یارانه ها و حمایت هایی از سوی نهادهای مسوول برای این منظور در نظر گرفته می

 

 شود.به همین جهت مازندران به عنوان قطب کشاورزی و با توجه به موقعیت آب و

 

 هوایی و استعداد خاک آن جهت پرورش گل و گیاه، حمایت و دقت نظر  بیشتری را

 

 طلب می کند.  

 

به عبارتی با توسعه و تقویت صادرات گل می توان بخشی از دریچه های صدور نفت

 

را  گل گرفت و از قرار گرفتن در جمع کشورهای پیرامونی و تک محصولی نجات یافت.

 

2 - نمایشگاه 4 روزه گل و گیاه استان مازندران روز شنبه 25 خرداد ماه جاری در

 

 قائمشهر برگزار شد. این نمایشگاه که بازتاب منفی فراوانی در رسانه ها ، افکار

 

 عمومی و نیز فعالان بخش کشاورزی داشت، پیش از برگزاری به عنوان نمایشگاه

 

 بین المللی اعلام شده بود. اما چند روز پیش از افتتاح، این عنوان از آن گرفته شد و

 

 به چند شرکت کننده در سطح استان تقلیل یافت. با آنکه شرکت کنندگان در این

 

 نمایشگاه نهایت تلاش خود را جهت ارایه بهترین تولیدات شان به کار گرفتند، اما  با

 

 توجه به ناهماهنگی ها از سوی مجری نمایشگاه، اکثر شرکت کنندگان با گلایه از

 

 این نمایشگاه یاد کردند.  حتی در روز اختتامیه نمایشگاه مذکور، برخی از برگزیدگان

 

 از حاضر شدن در جایگاه ویژه کسب عنوان برتر خودداری نموده و با این عمل اعتراض

 

 خود را اعلام داشتند.

 

این نمایشگاه دارای 50 غرفه بود که 30 غرفه آن به پرورش دهندگان و تولیدکنندگان

 

 گل و گیاه و مابقی به بخش های تحقیقاتی ، ترویجی ، خدمات باغداری و غیره

 

 اختصاص یافت. به اذعان شرکت کنندگان ، با توجه به نمایشگاه هایی که سابقا

 

 جهت ارایه محصولات بخش گل و گیاه انجام  گردید ، این نمایشگاه از سطح کیفی

 

 نامطلوبی برخوردار بود. شنیده ها حاکیست هزینه تمام شده هر متر مربع از غرفه

 

 3500 تومان بوده است حال آنکه مبلغ 10 هزار تومان بابت  هر متر مربع، از شرکت

 

 کنندگان در نمایشگاه اخذ گردید که این موضوع عامل مهمی جهت عدم شرکت

 

 بسیاری از تولیدکنندگان گل و گیاه می باشد.

 

برگزاری نمایشگاه با این کیفیت یعنی قربانی کردن انگیزه تولید کنندگان و بدبینی

 

به برگزاری نمایشگاههایی از این دست. لازم به ذکر است اکثر غرفه داران به عدم

 

 وجود امکانات لازم در این نمایشگاه انتقاد کردند و از عدم  تامین مواد غذایی، وسایل

 

 رفاهی و همچنین عدم وجود شرایط مطلوب برای نگهداری گلها، ابرازنگرانی شدید

 

 نمودند .

 

یادمان باشد که انجام ندادن کاری بهتر از بد انجام دادن آن است.

نوشته شده توسط پاشا زانوسی  | لینک ثابت |

قلم لرزه های۸۶ یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 21:35

  ایران از جمله کشورهایی است که قلم در آن در مسیرگسل قرار دارد.بنابراین ممکن است هرگاه و بی گاه این گسل دهان باز کند و قلم و هر آنچه می نگارد را تهدید کند. این وضعیت البته مربوط به دوره ی خاصی هم نیست.تا زمانی که عناد و انتقاد را یکی بدانیم، رویکرد خردمندانه ای نسبت به مقوله ی انتقاد پیدا ننمائیم، آستانه ی تحمل خود را گسترش ندهیم وشفافیت و حضور در اطاق های شیشه ای را تمرین و تجربه نکنیم ، این تکانه ها و عوارض ناشی از آن وجود خواهد داشت.

  هرچند برخوردهاي قانوني و گاه فراقانوني تند يا ملايم با رسانه‌ها و مطبوعات در دوره‌هاي گوناگون تاريخ كشور وجود داشته است و این امر ناشی از سوء تفاهم ها و نیز بدگمانی به شیوه ها و اندیشه های افراد و گروه های مختلف نسبت به یکدیگر بوده و هست ،اما سال 86 را مي‌توان سال کم مهری با رسانه‌هاي منتقد دولت دانست؛ سالي كه برخورد با رسانه‌ها دست‌كم شيوه‌اي متفاوت داشت و حتي برخي رسانه‌هاي مدافع دولت نيزآن را تجربه كردند. در اين سال، مجموعا 27 نشريه، توقيف يا لغو امتياز شدند و با اين حساب در دو سال و نیم اخیر 67 نشريه توقيف شده‌اند.

روزنامه «هم‌ميهن» كه با حكم دستگاه قضائي در اواخر سال 85، رفع توقيف شده بود، تنها پس از انتشار حدود 50 شماره، مشمول توقيف شد. حتي عوامل ميانه‌روتر روزنامه سابق «شرق» كه با رفع توقيف اين روزنامه، بار ديگر در آن مشغول به كار شده بودند، در مرداد 86 با توقيف مجدد روبه‌رو شدند. هرچند اين توقيف پس از انتشار مصاحبه با يك شاعر بدنام و با اين بهانه انجام شد، اما انتشار كامل ديدگاه‌ها و افكار مبتذل فرد مذكور در يكی از خبرگزاري های نزديك به دولت و مصون بودن از هر نوع برخورد، اين فرضيه را تقويت كرد كه علت اصلي برخورد با شرق، موارد ديگري بوده است.

توقیف ماهنامه زنان پس از17سال انتشار، روزنامه آینده نو ، فصلنامه مدرسه، آریا و حتی نشریات محلی همچون سلام جنوب ،گیلان امروز و... از دیگر قلم لرزه های سال 86 می باشد.

همچنین در حوزه ی نشریات الکترونیکی نیزسايت خبري «بازتاب» كه یکی از پربيننده‌ترين سايت خبري فارسي به شمار مي‌رفت، پس از آن‌كه ديوان عدالت اداري، حكم فيلترينگ آن را ابطال نمود و در آخرين روز سال 85 رفع فيلتر شد، يك هفته بعد، بار ديگر مشمول فيلترينگ شد. از آنجا كه حكم قضائي عليه سايت «بازتاب» صادر نشده بود، اين سايت پس از فيلترينگ نيز شش ماه به كار خود ادامه داد، اما بنا بر ادعاي مسئولان آن، اين رسانه فيلترشده هم تحمل نشد و با فشار دولت، دادستاني اقدام به پلمپ و توقيف اين سايت كرد.

فيلترينگ و توقيف خبرگزاري «ايلنا» هم از پديده‌هاي نوظهور در سال 86 بود كه با شكايات متعدد، به ويژه از سوي دستگاه‌هاي دولتي و حكم دستگاه قضائي و به رغم تغيير مدير اين خبرگزاري، رخ داد.

در سال 86 البته دولت در اقدامي ابتكاري، در حاشيه نمايشگاه مطبوعات، از رسانه‌هاي منتقد خود تقدير كرد و با اهداي جوايز به حسين شريعتمداري و كاظم انبارلويي، مدير «كيهان» و سردبير «رسالت»، اوج انتقادپذيري خود را  مشخص نمود. جالب آن‌كه در همان روزها ولي‌زاده، صاحب وبلاگ «ايستگاه» كه ضمن طرح ادعاهايي درباره سگ‌هاي محافظ رئيس‌جمهور، از بازرسي نمايشگاه مطبوعات به وسيله آنها انتقاد كرده بود، روانه زندان شد و از همانجا يادداشتي در دفاع از اين سگ‌ها براي حفاظت از رئيس‌جمهور نوشت، او اندكي بعد آزاد شد.

پديده ديگر سال 86، تغيير مديران عامل خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) و خبرگزاري فارس بود. «ايسنا» پيش از اين هم يك بار با تغيير مديرعامل روبه‌رو شده بود اما گويا اين تغيير، نظر مقامات دولتي را تأمين نكرده بود و اندك مصاحبه‌هايي كه داراي نقدهاي ملايمي به عملكرد دولت بود، در خبرگزاري كه با بودجه دولت روزگار مي‌گذراند، قابل قبول نبود. به اين ترتيب حسن‌زاده رفت تا شايد رحيميان، از مسئولان بخش فرهنگي جهاد دانشگاهي، اين «نقيصه» را برطرف كند.

جالب آن‌كه اين تغيير مدير، شامل حال «خبرگزاري فارس» كه علاوه بر حضور در طيف اصولگرا، از حاميان سرسخت دولت به شمار مي‌رفت، نيز شد و فضايلي كه پنج سال زحمت كشيده بود تا اين خبرگزاري را به يك رسانه حرفه‌اي تبديل كند، ناگهان كنار گذاشته شد تا كار به حميدرضا مقدم سپرده شود و او نيز البته در اين چند ماه، تفاوت رويكرد خود را نشان داد تا خبرگزاري فارس را به رسانه‌اي كاملا در خدمت دولت نهم تبديل كند.

در آخرين روزهاي سال 86، علاوه بر صدور حكم توقيف يا لغو امتياز 9 نشريه، چندين سايت اينترنتي نيز با حكم قضائي يا توسط كميته ساماندهي دولت، فيلتر شدند.

سايت «نوسازي» البته با تهمت به نوه امام، بسياري را آزرده‌خاطر كرده بود، اما سايت «عدالتخانه» با شكايت حسين موسويان، متهم به جاسوسي هسته‌اي، فيلتر شد.

در عين حال، سايت‌هاي اصولگراي «شيعه‌نيوز» و «البرزنيوز» نيز ناگهان فيلتر شدند و هنوز دليل مشخصي براي اين اقدام، اعلام نشده است.

این حجم توقیف نشریات و سایت ها در کشوری که مهد فرهنگ و تمدن و مروت و مدارا می باشد، پسندیده نیست و در نزد افکار عمومی و آیندگان نمود خوشایندی ندارد. این بدان معنا نیست که قانون مطبوعات(حتی با همین انشاء) اجرا نشود ونشریات و سایت های متخلف تذکر وهشدار دریافت ننمایند، بلکه بهتر است راهکارهای تنبیهی و آگاه کننده جایگزین توقیف شود تا نشریات و سایت ها در راستای حفظ منافع ملی و افزایش آگاهی مردم با نیات خیرخواهانه به انتقاد وانتشاربپردازند.

اكنون پرسش اينجاست كه رسانه‌ها در سال جاری چگونه روزگار خواهند گذراند، آيا در این سال هم خودسانسوري انتقادات، مانع نوآوري و شكوفايي خواهد شد؟

 

نوشته شده توسط پاشا زانوسی  | لینک ثابت |

فرصت و فراست شنبه یازدهم اسفند 1386 22:2

جمهوری اسلامی ، مدلی از نظام سیاسی است که در جریان انقلاب اسلامی ایران پدیدار شد. این نظام در فرآیندی تاریخی از دو جریان ریشه دار یعنی"جمهوری" به مثابه مدلی نوین در حکومت داری که دست آورد تلاشهای انسانی جهان معاصر مبتنی بر دموکراسی است و "اسلامی"که متکی به احکام الهی و انسان دوستانه است ، سر بر آورد.

 جمهوری اسلامی ، با اعتقاد به حضور و مشارکت مردم در چارچوب اصول و ارزشهای اسلامی، روش جدیدی در عرصه  نظام های سیاسی جهان است که پیش از این مسبوق به سابقه نبوده است. این نگرش پیشنهاد تازه ای در ادبیات سیاسی جهان محسوب می شود که از یک سو به دست آوردهای نوین بشر درخصوص دموکراسی "حاکمیت مردم" نظر دارد و از دیگر سو از پشتوانه های ایدئولوژیک و عقیدتی قاطبه مردم ایران که همان اسلام شیعی است بهره مند است.

یکی از دست آوردهای مهم نظام جمهوری اسلامی در ایران ، ایجاد فرصت انتخاب شدن و به تبع آن انتخاب کردن است. در کشورهای توسعه یافته که سابقه و تجربه بیشتری در خصوص دموکراسی دارند، با فراهم نمودن زمینه فعالیت های اجتماعی و سیاسی، خواست و اراده عمومی در این جوامع از مجرای قانونی در فرایندی دموکراتیک و انتخاباتی ظهور می یابد.

حال که نظام جمهوری اسلامی ، پس از قرن ها سلطه ی حاکمیت فردی و مستبدانه ، جامعه ی ایران را از شکل ارباب رعیتی به نظام مبتنی بر خرد جمعی و تعیین سرنوشت مردم توسط آنان تغییر داده است، لازم است تا مردم نیز با قاعده و سازوکارهای این شیوه آشنا شوند و ازفرصت و  امتیازات حاصل شده بهره مند گردند.

همانطور که قانونگذار برای کسانی که خود را در معرض انتخاب مردم قرار می دهند، شرایطی را لحاظ نموده است، انتخاب کنندگان نیز لازم است با آگاهی از این حق اجتماعی، با فراست و دور اندیشی از فرصت حاصل شده درست استفاده نمایند و در هر انتخاباتی گام تازه ای به سمت توسعه یافتگی و تثبیت نقش خود به عنوان محور نظام جمهوری اسلامی بردارند.

در کشورهای در حال توسعه همانند ایران این خطر وجود دارد که عده ای با دست کم گرفتن درک سیاسی و اجتماعی مردم در انتخاب گزینه های اصلح، سمت و سوی افکار عمومی را ازانتخاب بر اساس شایسته سالاری ، برنامه محور و معتقد به فعالیت های گروهی ، به علایق شخصی، وابستگی های عشیره ای و قبیله ای سوق دهند.

این روش بد ترین نوع توهین به اندیشه ، فریب افکار عمومی و برخواسته از باورهای عصر جاهلیت است وبا روح و ذات "جمهوری اسلامی" منافات دارد.

مردم ایران به درستی دریافتند که راه دست یابی به توسعه و پیشرفت ،تغییر روش های طایفه ای به نگرش های فکری است.

جامعه ای که مجال بروز صداها و گرایش های گوناگون و ارایه نقد و نظر از آن سلب شود و تنها یک صدا و یک قرائت مشخص در آن تبلیغ و منتشر گردد ، دچار رکود و انجماد می شود .

اگر با افزایش آگاهی درصدد تنومند سازی و تقویت درخت دموکراسی برنیایم، میوه های آن نارس در پای هرزه علف های باغ کال پرست تلف خواهد شد. در چنین شرایطی است که تک صدایی و دیگر شیوه های مغایر با دموکراسی حتی از صندوق های رای نیز سر بر آورده و خود را بر جامعه تحمیل می کند .

خلاصه کلام این که انتخابات پیش نیاز و محصول اولیه دموکراسی است و تولید نهایی آن آزادی، کرامت انسانی و تغییر ذائقه و گرایش های طایفه ای به نگرش های فکری است.

 

 

نوشته شده توسط پاشا زانوسی  | لینک ثابت |

 

1- ادیبات ، واکنشی به کنش های طبیعی و جبری زمان در بستر زبان است . بازتاباننده ی آن چیزهایی است (باید باشد ) که در مسیر او قرار می گیرد . آنچه که در این انعکاس ، زبان ادبی (شعر ) را با شیوه های رایج بیانی ( مکالمه ) متمایز می کند، بی واسطه گی آن به صرف ایجاد ارتباط است . زبان گفتار یا معیار، زبانی صرفاً ارتباطی برای بازگویی نیازها و خواسته ها و انتقال مفهوم است و منشأ عقلانی دارد . حال آن که زبان شعر ، زبان ناگفته هاست . آنچه را که زبان معیار، توان بازگویی آن را ندارد به شیوه ی خود بیان می کند اما هدفش انتقال پیام و ایجاد ارتباط نیست که در این صورت جایگاه آن تنزل می یابد . زبان شعر پیام و اندیشه نمی دهد ، به اندیشیدن دعوت می کند . بنابراین هر کس با هر بضاعتی آن چه را در او می یابد که جستجو می کند .

2- وقتی از ادبیات بومی نام می بریم ، به بخشی از هیئت کلی ادبیات در جغرافیایی محدود نظر داریم . ادبیاتی با پیشینه ی تاریخی ،فرهنگی و اقلیمی برگرفته از زبان یا گویش خاص خودش. ادبیات بومی نیز همانند ادبیات رسمی ، متکی به عنصر زبان است و زبان ادبیات ،  به واسطه ی کارکردش بیان کننده آن چیزی است که دیده یا گفته نمی شود . بنابراین زبان شعر به عنوان سر شاخه ی مهم ادبیات از بلندای خود چیزی را نشان می دهد یا بیان می کند که دیگران نمی توانند ببینند یا بشنوند و این با هنجارها و مولفه های مکرر مغایرت دارد و جزم اندیشان آن را بر نمی تابند و به انکار آن می نشینند .

 

 اگر برای زبان ادبی کارکردی روشنگرانه و آینده گرا قائل نباشیم ، لااقل بایستی بپذیریم که به طرح موضوعات عصر و زمان خودش بپردازد . چرا که در غیر این صورت دچار انجماد و زنگار می شود که توان انعکاس لااقل آنچه را که هست و می بیند را نیز ندارد و آدمیان نیز نمی توانند خود را و دیگران را در آن ببینند و بشنوند . ادبیات بومی به پشتوانه پیشینه ی تاریخی همواره آبشخور مطمئنی برای سیرابی ادبیات ملی و جهانی بوده و هست . فربه گی و غنای ادبیات هیچ قوم و ملتی بدون تأسی به ادبیات بومی میسر نخواهد بود .

در چند سده گذشته ، غرب برای برون رفت از عقب ماندگی ، عوام زدگی و ایجاد تحرک و پویایی به مقابله تمام عیار با مظاهر و عناصر سنتی برخاست و به مدد مدرنیته به نفی وجوه گوناگون سنت پرداخت و با ارائه تعاریف تازه ، جهان تازه ای را با الگوهای جدید به نمایش گذاشت . نتیجه آن شد که در بخش های صنعتی به توفیقاتی دست یافت و با اکتشافات و اختراعات شکل زندگی ، ذائقه های فکری و فرهنگی و نیز جهان بینی انسانها دچار تغییر گردید . رفته رفته انسان به ماشینی جهت تولید و مصرف بیشتر تبدیل شد و آن چه که در این میان مغفول ماند ، هویت و سرشت انسان بود . این موضوع موجب شد  تا انسان ماشین زده به خود آید و هویت از دست رفته  خود را باز جوید که اومانیسم محصول این نگرش است . بخشی از این جستجو می بایست در گذشته صورت پذیرد که این امر با ذات مدرنیسم مغایرت داشت ، بنابراین برای حل این مسأله وضعیت تازه ای به نام پسامدرن پا به میان گذاشت و بی آنکه از خود مکتب یا مرام تازه ای به جای گذارد و در محور جانشینی قرار گیرد صرفأ برای شکست قطعیت ها و امور لا یتغیر در محور همنشینی با نگرش تعاملی به تلفیق عناصر و دست آوردهای مثبت و قابل ارجاع در گذشته و ترکیب و تلفیق آن با شاخصه های اکنون پرداخت . به نوعی پسامدرن تلطیف و تلفیق سنت و مدرنیته را شامل می شود . نشانه گیری اصلی پسامدرن قطعیت ها ی مدرنیته و تقدس گرایی سنت است .پسامدرن می خواهد بگوید که : هیچ چیز همه چیز نیست .

پسامدرن در برخورد با ادبیات بومی در مقام تعامل بر می آید . از ظرفیت های پیدا و پنهان آن بهره می جوید و در ماندگاری خود از آن استفاده می کند .

ادبیات بومی تا زمانی می تواند در این وضعیت (پسامدرن ) دوام آورد که وامداری خود را از المان ها و سنت های قطعی شده و غیر قابل ارجاع حذف نماید . در گردش طبیعی این  جریان به چرخش در آید و از زوایای متفاوت اما از چشم خود به جهان پیرامون بنگرد .

نمونه این رویکرد رادر ادبیات بومی می توان درآثار نیما سراغ گرفت .

 

اين ياغی يوش در يورش به برج و باروری شعر کهن و ارائه الگو و قرائت تازه، نسبت به ظرفيت، تجارب و جغرافيايي زيستی و زبانی خود غافل نشد. همچنين از دست آوردهای ادبی جهان مدرن نيز بهره برد و امکانات زبان  فارسی را گسترش بخشيد.

نيما بيش از آنکه به ظرفيت شعر بومی بيفزايد، از آن در ارائه الگوی تازه ی شعر فارسی بهره برد. در شعر فارسی نيما، هم واژه ها وهم لحن و لهجه مازندرانی حضور دارد. بهم ريختگی ها و تغيير در نحو و نرم دستوری شعر نيما، شکل بيانی درگويش مازندرانی را به ذهن متبادر می سازد. به عنوان مثال در يکی از سروده های ممتاز ومعروف نيما«تو را من چشم در راهم» اگر چه واژه ها فارسی می باشد اما شیوه ی بیانی آن ترجمه ذهنی شاعر از زبان مازندرانی است. به اين ترتيب که اگر اين سطر را يک شاعر فارسی زبان غير از نيما می گفت احتمالاً به اين شکل سروده می شد: «من چشم در راه توام» اما«تورا من چشم در راهم» ترجمه فارسی گویش مازندرانی« ت چش به راه م » يا «ت چشم انتظارم».می باشد . 

 نيما به جای اينکه شعرهای روشنفکرانه بسرايد، برخورد روشنگرانه با شعر را در پيش گرفت. دغدغه ها و علاقه مندی های وی  به جغرافيای زيستی و زبان مادری اش باعث نشد تا از خود «امير پازواری» ديگری بسازد و به شکل پيشرو تر، صرفاً حسرت نشين و دريغا گوی زندگی گذشتگان وتوصيف گر طبيعت و در نهايت داعيه دار احيای فرهنگ پدر سالارانه و زبان زخم خورده مادری اش نشد تا از اين منظر يکسره با تمام دست آوردهای بشری به لجاجت بپردازد.

متأسفانه هنوز بعد از قريب به يک قرن از ظهور انديشه ی نيما که ما را به واقع گرايي و آگاهی نسبت به زبان و زمان دعوت کرده است، بعضی از شاعران، شعر را زندگی نمی کنند. به عبارتی مرگ را خوب می دانند اما برای همسايه. شاعری که هر روز با ماشين به محل کارش می رود از طريق آسانسور در دفتر کارش در طبقه چندم فلان شهر  حاضر می شود. نهار را با نوشابه ميل می کند، حسرت خوردن و مدح زندگی روستايي، سواری با اسب، پياده رفتن از قشلاق به ييلاق ، نوشيدن آب چشمه در کوزه های گلی و ... در شعرش ، جز يادآوری زندگی سخت«اما البته ساده» پدران ومادران مان چه انگيزه ای دارد. از نان گرمی که مثلا خاله سليمه پخت می کرد با اشتها توصيف می کند، اما رنج و سوزش دستان وچهره ی او را به هنگام پختن نان به ما نشان نمی دهد. با داشتن چندين هکتار زمين در روستا به کشاورزی پشت کرده و به مزدوری و حقوق بگيری تن داده است. با زن و فرزندش فارسی سخن می گويد، با هم ولايتی هايش مازندرانی . اين شعر فريب است، زندگی نيست. برای آنکه موضوعات طرح شده  نه درونی شده اند، نه باور پذير و نه در راستای تجربه ی زيستی اين دسته از شاعران قرار دارد. نيما اما از فرهنگ بومی خود به عنوان خرده فرهنگ از يک سو و دستاورد های ادبی جهان از ديگر سو، در محور همنشينی و در تعاملی فرهنگی جهت فربه کردن و وسعت بخشيدن به فرهنگ و زبان ملی بهره جست. نه در اين سو دچار خودشيفتگی شد و نه در آن سو خودباخته. او از ظرفيت های ا صيل ، بدون حُب و بغض بهره برد. رجوع نيما به فرهنگ و زبان بومی نوستالوژيک و متعصبانه نيست. نيما با ايجاد فضای گفتمان ادبی آن بخش از فرهنگ و زبان بومی را که ظرفيت تعامل، همنشينی و داد و ستد فرهنگی دارند، کشف و به نفع امروز مصادر کرد.  به عبارتی بجای اينکه ما را وارد فضای گذشته نمايد، عناصر اصيل گذشته را در دسترس و اختيار انسان امروز قرار داد. به عنوان مثال داروگ در شعر نيما از شکل يک وزغ خارج شده و وسعت می يابد. نيما به آن تشخص و هويتی تازه می بخشد. داروگ نويد دهنده باران است و نيما با قدرت مصادره و خلاقيت شاعرانه اش عناصری را که در گذشته کم ارزش و به عبارتی دم دستی بودند به نماد و حتی اسطوره تبديل می کند.  در يک نگاه کلی نيما بجای اينکه در بستر شعر ما را به گذشته پرتاب ومتوقف کند، عناصر گذشته را در زندگی اکنون جاری ساخت. اين چيزي است که می توان از آن به عنوان گرانیگاه شعر پسامدرن یاد کرد که بومی سرايان و حتا شاعران پیشرو کمتر به آن توجه نشان می دهند.

 

نوشته شده توسط پاشا زانوسی  | لینک ثابت |

شعر دوشنبه پنجم آذر 1386 13:22

        

چه تلخ بود اين بستني

 

 نه اين درخت

نه هيچ سايبان ديگري

سر بر سرم نمي گذارم

حتا

 عينكي را كه از جنوب خريدم

تا تو را

خورشيد را

&        

اين جا

همين لحظه

توي اين پارك

گفتني :

« چه مي چسبد بستني در صلوة تابستان »

سرطاني در من راه مي رود         من نگفتم

تقويم را در آوردي

از كيف در آوردي

هفت بهار

هفت پاييز و

هفت زمستان را

ورق زدي

« چه پير شد اين كودك »    تو گفتي

&              

به چشم هات زل مي زند

و آرام عبور مي كند

ستاره ها

در دستمال تو مي چرخند

و آسمان

چرخ مي خورد

مي چرخد سر

مي خورم چرخ

من ماه كامل تو نبودم        من

&             

سرطان راه مي افتد

كلمه به كلمه

تو نيستي

از آغاز نبودي تو

&            

به چشمهاش زل مي زنم

آرام

از شانه هاي كوه مي غلتد

چه تلخ بود اين بستني

نوشته شده توسط پاشا زانوسی  | لینک ثابت |

خوانش یکشنبه سوم تیر 1386 23:32

ابر و اسب و آسیه

 نگاهي به داستان «روز اسب ريزي» اثر بيژن نجدي

 

براي من كه اصلي ترين دلمشغولي ام شعر است ، ورود به دنياي داستاني بيژن نجدي از آن جهت جذاب است كه نه تنها آثار داستاني اش را بي بهره از تمهيدات و عناصر زيبايي شناسانه شعر نمي دانم ، بلكه آثار داستاني نجدي را به لحاظ فرم و فضاسازي و لغزاندن داستان در سطح شيشه اي شعر بسيار نزديك و گاه در هم تنيده مي بينم .

بررسي آثار داستاني و شعر نجدي هر كدام به تنهايي ما را به سرانجام مطلوبي نخواهد رساند . در يك ارزيابي منصفانه و فرهيخته از آثار داستاني و شعر نجدي مي توان او را داستان نويسي موفق و شاعري تأثير گذار قلمداد كرد . به گونه اي كه آثار داستاني او در نهايت برجسته تر و روزآمدتر از شعرهاي اوست .

از مجموعه داستانهاي ايراني كه تأثير شگرفي بر نگاه ادبي من داشته است ، پس از آثار صادق هدايت يكي «عزاداران بَيل» غلامحسين ساعدي و ديگري «يوز پلنگاني كه با من دويده اند» بيژن نجدي است . اين دو مجموعه اما با تفاوتهايي كه به لحاظ زبان و نگاه و نيز رويكردهاي اجتماعي با يكديگر دارند ، در فرم و ساختار شباهت هايي نيز دارند كه قياسشان در اين مجال نمي گنجد . اما حضور «شخصيت هاي مشخص» در «داستانهاي متعدد» را مي توان از مشخصه هاي بارز اين دو مجموعه دانست .

با بررسي شخصيت هاي اصلي بسياري از داستانهاي نجدي «طاهر و مرتضي» به اين نتيجه مي رسيم كه اين دو هر كدام نماينده ي بخشي از شخصيت (بيروني و دروني) نويسنده مي باشند . طاهر «من» واقعي و «آنچه هست» نويسنده و مرتضي «من» آرمانگر و «آنچه بايد باشد» اوست .

موضوع ديگري كه در جهان ادبي (شعر ـ داستان) نجدي بيشتر نمود پيدا مي كند ، نگاه انساني او به طبيعت و نگاه طبيعي او به انسان است . نجدي سعي دارد تا در آثارش به قضاوت ننشيند و به جاي نشان دادن به نشانه ها اشاره كند و دريافت را به مخاطب بسپارد .

در مجموعه داستان «يوز پلنگاني كه با من دويده اند» به داستاني با عنوان «روز اسب ريزي» برمي خوريم كه از ويژگيهاي خاصي برخوردار است . در اين داستان به ظاهر از شخصيتهاي محوري ياد شده درآثار داستاني نجدي (طاهر و مرتضي) نامي برده نمي شود ، اما با نگاهي عميق مي توان پي برد كه در اين داستان نیز راوي كه گاه سوم شخص «انسان» و گاه ويژه «اسب» مي باشد ، همان دغدغه ها و دلبستگي ها وجود دارد و هر يك گاه در موازات هم و گاه تنيده در يكديگر همان حس انساني را با محوريت (انسان ـ حيوان) دنبال مي كنند و با استحاله هاي مكرر، از خود شخصيت زدايي مي نمايند .

در داستان «اسب ريزي» نويسنده از راوي صرف خارج شده و با تناسخ در بطن مورد روايت ، دردها و آرزوها ي اسب را به شكلي انساني به نمايش مي گذارد و حتي از اين هم فراتر رفته و با استحاله در اسب روايت را به او مي سپارد و چون با او يكي مي شود ، شرايطي انساني را براي او متصور مي شود .

روز اسب ريزي

«پوستم سفيد بود . موهاي ريخته روي گردنم زردي گندم را داشت . دو لكه ي باريك تنباكويي لاي دستهايم بود . فكر مي كنم بوي اسب بودنم از روي همين لكه ها به دماغم مي خورد »

 راوي اين سطور با دو لكه ي باريك تنباكويي لاي دستهايش (نشانه) به اسب بودن خود واقف مي شود و اين آغاز «معرفت شناسي» اوست .

«روزي كه توانستم از ديوارك كاجهاي پاكوتاه ، جست بزنم و بي آنكه پل را ببينم قالان خان را از روي آب رد كنم و آن طرف رودخانه ، جلوتر از همه اسبها به ميدان دهكده برسم ، دو ساله بودم . قالان خان يك زين يراق دوزي و يك پوستين بلند پر از منجوق جايزه گرفت و به پاكار گفت كه در اصطبل ، خاك اره بريزد تا اگر گاهي بخواهم غلت بزنم ، پوست پهلو و شانه هايم ، خراش برندارد .»

در اين مرحله ، با گذشت دو سال از عمرش (عنصر زمان) با برنده شدن در مسابقه و كسب افتخار براي قالان خان (صاحب خود ) به دستور او برايش خاك اره فراهم مي كنند تا بي آنكه پوست پهلو و شانه هايش خراش بردارد ، غلت بزند . بنابراين به شرايط مطلوبتري دست پيدا كند و پاداش كارش را بگيرد و پا به مرحله «شخصيت يابي» بگذارد .

«روز بعد قالان خان آن زين را روي پشتم گذاشت تسمه اش را زير شكمم سفت كرد . باران مي باريد . تا باران بند بيايد مرا بين رديف درختان غان ، روي سينه ي تپه ها و در حاشيه ي باغها ي پنبه دواند . كنار رودخانه پاشنه چكمه اش را به پوست شكمم كشيد و مرا هي كرد كه خودم را تا گردن به آب بزنم  بعد آلاچيقها را دور زديم . از بوي دود اجاقها رد شديم . زين و تسمه ، خيس شده به تنم چسبيده بود  خراشم مي داد ، مثل براده ي شيشه»

 هر چه بود او اسب بودو حيوان در نگاه آدمي مثل «قالان خان» كاربرد خودش را دارد . بايد كار كند و سواري دهد . اگر يك روز قبل برايش افتخار كسب كرد و به واسطه ي آن زين يراق دوزي و پوستين بلند پر از منجوق جايزه گرفت ، امروز بايد  بر پشت اسب گذاشته شود و آن را حمل كند .

و اگر ديروز برايش خاك اره ريخت تا غلت بزند بي آنكه پوست پهلو و شانه هايش خراش بردارد ، امروز بايد خراش زين و تسمه خيس شده را كه همچون براده ي شيشه بر تنش فرو مي رود تحمل كند . و اگر ديروز بي آنكه پل را ببيند (سبكبار) قالا خان را از روي آب رد كرد ، امروز با پاشنه چكمه ي قالا خان بايد خودش را تا گردن به آب بزند.

«نزديك ظهر به دهكده برگشتيم . دختر قالان خان كنار چاه بود . به طرف ما دويد پاكار دهنه ام را گرفت و قالان خان بي آنكه پياده شود مرا به اصطبل برد . آنجا هر دو پايش را از يك طرف زين آويزان كرد و خودش را به پايين سر داد . پاكارزين را باز كرد . تا او برود و يك تكمه نمد براي خشك كردن پوستم بياورد ، صدايي نرم ، مثل علف ، گفت :  سلام . »

 اسب صداي آسيه را به علف تشبيه مي كند . به چيزي كه برايش مهمترين چيز است و گرسنگي اش را فرو مي نشاند .و بوي آسيه را به جنگل مانند مي كند كه رهايي را در او تداعي مي كند و آزادي را . اين تشبيه از منظر حيواني مثل اسب بسيار طبيعي و در عين حال انساني است

«سطل كنار ديرك بود آسيه سطل را وارونه كرد . روي آن ايستاد و مثل يك مشت ابر سوار اسب شد . گرمايش را به تن اسب ماليد. گردن اسب را بغل كرد . موهايش را روي آرواره ي اسب ريخت . همين كه گفت «هي» ، اسب و آسيه دهكده را بهم ريختند »

راوي در اين سطور «سوم شخص » (انسان )‌ بوده و محور روايت تغيير مي كند و اسب به واسطه «بوي » آسيه كه شكل مجاز مرسل يافته از فلسفه ي وجودي و درك شده ي آسيه از سوي اوست به رهايي (اگر چه در اندك زماني )  دست مي يابد .

«فرداي آن روز ، وقتي كه خواست باز هم زين را روي پشتم بگذارد ، دستهايم را بالا بردم و هر دو تا نعلم را روي آن منجوقها پايين آوردم . قالان خان به طرف ديوار اصطبل پرت شد و فريادش پاكار وحشت زده را به اصطبل آورد . »

 در اين سطور راوي ويژه است و اسب دوباره خط روايت را به دست مي گيرد و ماجراي سر كشي خود كه بر اثر حس آزادي خواهي و رهايي به دست آمده  در همسفري با آسيه «دختر قالا خان » كه روز گذشته با او مهرباني كرد و بدون زين سوارش شد را روايت مي كند و اين كه حاضر نيست قالا خان  را باز هم بر پشتش بگذارد و با بالا بردن دستهايش و كوبيدن آن بر منجوقهاي او تمرد خود را نشان داده است .

«پاكار سوراخهاي دولول را به طرف صورت اسب گرفت. صدايي مثل باران به طرف اصطبل آمد . بين سقف و شانه هاي اسب ، پر از ابر شد . آسيه پشت صدايش ايستاده بود .  گفت : بابا »

راوي در اين سطور تغيير مي كند . راوي سوم شخص( انسان) صداي آسيه را به باران و خودش را به ابر تشبيه مي كند كه در دفاع از اسب در مقابل پدرش قرار مي گيرد .

«به طرف دخترش رفت . ابر از شانه تا روي دستهاي من پايين آمده بود . پاكار خودش را بين پدر و دختر انداخت »

اسب روايت داستان را به دست مي گيرد و همان تشبيه ابر را كه راوي انسان در مورد آسيه به كار برده است استفاده مي كند. تقريباً اسب همان احساسي را به آسيه دارد كه انسان به گاري . روايت در هر بندي دست به دست مي شود . از اسب به انسان از انسان به اسب .

 اگر عنصر ابر را ( نشانه ي) خيال بناميم به اين نتيجه مي رسيم كه اسب و انسان به خيالي يگانه و رويايي مشترك در مورد آسيه دست يافتند .

«من نمي دانستم گاري چيست . صبح روز بعد ، پاكار طنابي را دور گردنم انداخت و  مرا بيرون كشيد .» نتيجه تمرد آن شد كه قالا خان كه حرف اول و آخر را مي زند ، او (اسب ) را از آزادي محروم و از اسبي زيني و سواري به اسبي كاري تبديل كرد .

«دهنه اسب را گرفت و او را به طرف گاري برد . قدش به گردن اسب هم نمي رسيد . شكم برآمده اي داشت . كمربند شلوار را درست زير نافش بسته بود . صورتي داشت با گوشت آويزان . لب بالايش آنقدر كوتاه بود كه انگار بدون هيچ خنده اي هميشه لبخند مي زد . اسب را به گاري بست و به كارگران گفت :  چرا مثل مرده وايستادين ؟ »

 راوي دوباره از اسب به انسان تبديل مي شود و اين حركت بعد از هر چند سطر تكرار شده و فاصله آن كوتاهتر مي شود و در همين حين احساس و نگاه اين دو (انسان ـ اسب ) در هر مرحله به هم نزديكتر مي شود تا جايي كه پس از چند كلمه راوي تغيير مي كند .

 «آتاي وپاكار خودشان را كنار كشيدند . حالا دستهاي تا شده ي اسب به زمين چسبيده بود و تمام گردنم و نيمرخ اسب روي برف بود . آتاي و پاكار بايد كمك مي كردند تا اسب را دوباره به گاري ببندند .

«من ديگر نمي توانستم بدون گاري راه بروم و يا بايستم . اسب ديگر نمي توانست بدون گاري بايستد يا راه برود . من ديگر نمي توانستم .

اسب...

من ...

اسب ...»

انسان و اسب كه در پايان يكي شدند در اثر غلتيدن به زمين و روي برف و در اثر خستگي و سرما زدگي دچار هذياني شدند كه نمي توانستند به شكل مستقلي به روايت بپردازند و داستان با (اسب ... من ... اسب ... به پايان مي رسد .

 

در پايان به بعضي از ويژگيهاي داستان اشاره مي كنم . در اين داستان، زمان و مكان روايت روال طبيعي دارد . اما آنچه كه در بستر روانشناسانه قابل طرح است و در آن هنجار شكني صورت مي پذيرد راوي و مورد روايت است كه برخاسته از تخيل نويسنده است .

در اين داستان، روايت به گونه اي طرح مي شود كه راوي اصلي (نويسنده) حضوري برجسته ندارد و در كليت داستان و در دست به دست شدن خط روايت استحاله مي شود و از درون تخيل خود دو گونه راوي را به ظهور مي رساند .

داستان «روز اسب ريزي » با توجه به شخصيت پردازي، زمان و مكان روايت و نيز مقطع خاص تاريخي و نوع روابط حاكم بر جامعه (ارباب- رعيتي ) و حاكميت فئوداليته ، از منظر جامعه شناسي و تاريخي نيز قابل تفسير و تامل مي باشد . نجدي در اين داستان اگر چه به موضوع بي توجه نبوده است  اما استفاده از شگردها و تمهيدات و شيوه ي بياني داستان نشان ميدهد كه او به« روش »يا(چگونه نوشتن ) اهميت بيشتري نسبت به «موضوع »يا(چه نوشتن) قائل است .

پرهيز از قهرمان گرايي ، حذف راوي يكه و استفاده از صداهاي مختلف ، استفاده از عنصر خيال ، وجود راوي ويژه (غير انسان ) ، مشاركت مخاطب و ...اين داستان را در زمره داستانهاي موفق «پسا مدرن » نشات گرفته از ساز و كارهاي غير تصنعي و تقليدي و بهره مند از زير ساخت هاي اجتماعي و فرهنگ بومي قرار مي دهد .

 

نوشته شده توسط پاشا زانوسی  | لینک ثابت |

شعر جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 14:15

 

«افسانه ای دیگر»

 

شما مي تواني

روبرويش بنشيني

برايش كف بزني

هورا بكشي

بعد كه راهش را كشيد

دماغت را چنين بيندازي(اين طوري...)

و يا هر كاري كه دلت

هرگز ناراحت نمي شود

اين را چين دماغش گفته است     لابد

مي توانيد

رودروري آيينه بايستيد

فحش هاي بد هم بدهيد

روبرويش!؟

چاقوي ضامن داري خواهد شد

كه هيچ حادثه اي را ضمانت نمي كند

 

(من اصلاً دوست مي دارم